آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
ضد دختر و پسر بازم سلام به همه شما دوستان عزيز خودم ! هر کاری کردم که بخوابم نشد ! الان که ساعت هشت و نيم صبحه و من هنوز بيدارم ! آخه امتحانات Final نزديکه منم شبا مجبورم بيداربمونم و درس بخونم ! تو تختم داشم دفتر تلفنمو ورق مبزدم که مثلاٌ با ديدن شماره ها بعضی خاطرات مربوط به صاحب شماره واسم زنده شه (درد تنهايی ديگه) !!! ...يهو يه شماره جالب رو ديدم !!! شماره موبايل هلنا ! ! !
تقريباٌ ۳ سال پيش بود ! يه شب زمستونی سرد! منم توی فروشگاه خودم مشغول کار کردن بودم ... از در فروشگاه يه خانم قد بلند با چشمای فوق الاده خوشکل و خوشرنگ طوسی با پوست روشن و بينی کوچيک و .... مـــــــــــــــــــــــــــــم !!! (آخرت قيافه) دختره بعد از يک سلام و عليک کوتاه گفت : معذرت ميخوام CD شوی ايرانی جديد داری ؟ من به خاطر منکرات و اماکن از اين cd ها نمی فروختم ! اما توی دلم به خودم گفتم ! احمق جون نذار بپره ! مگه در سال چند تا دختر به خوشکلی اين مياد فروشگاه ؟ اصلاٌ مگه کلاٌ تو دنيا چند تا دختر خوشکل داريم ! گفتم بله دارم اما به خاطر اماکن داخل خونه نگهداری ميکنم شما اين کارت ويزيت فروشگاه رو داشته باشيد !!! شماره موبايل من روش نوشته شده ! امشب کافيه که يک تماس کوچولو با من بگيری و ياداوری کنی تا من فراموش نکم و فردا واستون بيارم فروشگاه !!! دختره هم تشکر کرد و بای بای کرد و رفت ! *** ساعت ۱۱ شب بود که موبايلم زنگ خورد ! گوشی رو برداشتم ... صدا آشنا بود ! آره خودش بود ... سلام آقای ... من ..... هستم گفته بوديد واسه ياد آوری تماس بگيرم و ... آهان بله بله ! حال شما ! آخ آخ ديدی داشت يادم ميرفت ! خوب کردی تماس گرفتی ! بله بله الان واستون ميزارم کنار .... اومدم ادامه بدم که يهو گفت: خب اگه با من کاری نداريد فعلاٌ خداحافظ تا اومدم زر بزنم ! قطعش کرد ! منم بيخيالش شدم و همه چيزو سپردم واسه فردای اون شب ! *** مثل هميشه نشسته بودم تو فروشگاه و مشغول کارام بودم که سر و کله جيگر خودم پيدا شد ! بازم با همون دختره اومده بود! سلام کوچيکی کرد و گفت سی دی های من آماده شده ؟ که من گفتم ! معذرت ميخواما سی دی غير مجازه ! دردسر داره ! سوپ جوی پوس کنده نيست ۱۰ دقيقه ای حاضر شه ! يه خورده حالت عصبی به خودش گرفت و گفت آقا مگه شما نگفتيد که امروز حاضر ميشه پس ديگه غير مجاز و سوپ يعنی چی ! به همه مشتری هاتون هميشه اينجوری قول ميديد ؟ منم خودمو جمع و جور کردمو گفتم ! نه ! اين دفعه اوله ! ديگه خوشکلی مشتری واسه اولين بار هولم کرد و فکر کردم شايد اين جوری بشه بيشتر با هم آشنا شيم ! وای وای ديدم يک اخمی کرد که انگار ۷۰۰ نفر و با هم الان سلاخی ميکنه ! گفت خيلی هيزی آقا سی دی نخواستم خداحافظ ! رفت و حال من کلی گرفت ! تو دلم ۱۰۰ بار به خودم فحش دادم که چرا اينطوری کردم ! تا شب تو فکر بودم که چيکار کنم ... آيا به شماره ای که باهاش به من زنگ زد تماس بگيرم يا نه ! که بالاخره دل و زدم به دريا ! ....... بوق ..... بوق ....... بوق ...... بفرماييد ؟ ..... الو بفرماييد !؟ آره درسته خودش بود ... گفتم :الو سلام بنده ............. !!! بوق بوق بوق !!! موبايلو قطع کرد ! نذاشت حرفم تموم شه ! ..... دوباره تماس گرفتم ... جواب نداد ... دوباره گرفتم و دوباره ! نميدونم ۲۰ بار شد بود يا نه که جواب داد و گفت آقای محترم چی ميخوای از دست من ؟ ها ؟؟؟ *** فردای اون روز فروشگاه بودم ! سی دی های اون خانم هم از آرشيو خودم واسش کپی کرده بودم اما هيچ اميدی نداشتم که ديگه طرفهای من پيداش شه ! ... اون قسمت پشتی فروشگاه که يه آبدارخونه درست کرده بودم مشغول درست کردن کافی بودم که صدای دلنگ دلنگ در فروشگاه به من گفت که يکی اومده تو ! از تو آبدارخونه به بيرون سرک کشيدم که ببينم کيه که با کمال تعجب ديدم خودشه ! بازم با همون دختره ی هميشگی ! اما اينبار خندون ! و با يه شاخه گل رز !!! شاخ در اوردم و هول شدم سلام عليک کردم و اومدم بيرون ! سلام گرمی کرد و شاخه گل رو داد به من و تو ادامه گفت:منم واسه حرکت ديروز و ديشب معذرت ميخوام و حالا هم که فکر ميکنم ميبينم که شما حرف همچين بدی هم نزدی !!! به هر حال بگذريم سی دی های من کو خوش قول ؟ منم سی دی ها رو از توی قفسه اوردم بيرون و گفتم اينم خدمت شما ! سر کار خانم !! خب آقای ... حرفشو قطع کردم و گفتم اگه فقط بگی ميثم راحت ترم ! ببخشيد ! گفت باشه ! يه روزی از روزهای خدا گفتم هلن بيا بريم بيرون خيلی حرفها واسه گفتن دارم که بايد رو در رو بگم ! هلن هم گفت که آشنا زياد هست که ممکنه اونو ببينن و يا اينکه مامور ما رو بگيره !! خلاصه قرار شد بياد فروشگاه ! منم داداشمو خبر کردم که مخ خواهر کوچيکه رو بزنه ..... ! سرتونو درد نيارم پاتوق ما شد فروشگاه !! داداشم طبقه بالا من پايين ! کار و کاسبی هم تعطيل !!! روز به روز قرارا بيشتر ميشد منم که ديگه کور شده بودم که بابا خطرناکه تو فروشگاه از اين قرتی بازی ها!!! *** يه روز سرد بارونی طبق معمول هلن پيش من پشت ميز نشسته بود و مسلم داداشم بالا بودپيش طرفش ! مشغول ياد دادن اينترنت به هلن بودم که يهو سرمو بالا کردمو پشت ويترين بيرون فروشگاه ۲ تا برادر بسيجی رو ديديم که ۴ چشمی دارن داخل و میپان ! کپ کردم !!! يکمی ضايع شد اما متاسفانه !! آقا مسلم و دختره شانس من دعواشون ميشه !!! صدا رفت بالا همين لحظه بود که برادر عزيز بسيجی ميگه به به بالا هم که يه خونواده ديگه داره از هم میپاشه !!! ماموره گفت اگه حرف بزنی پاره ات ميکنم ! هلن و خواهرش که خيلی ترسيده بودن تو ۱ ثانيه غيب شدن !!! من موندم و مسلم و سيد ! زودی گفتم سيد نوکترم هر کاری ميگی ميکنم هر چی بخوای ميدم فقط فروشگاه و پلمب نکنی که آبروم جلو بابا مامانم و دوستام ميره !! سيد هم گفت تو که اينقدر تو فکر آبرويی چرا اينکارو کردی که حالا اينجوری بيای بگی ؟ نترسيد برادرا من نه با شما نه با پول شما ونه با فروشگاهتون کار دارم فقط ميخوام امربه معروف و نهی از منکرتون کنم ! و شروع کرد ۳ ساعت نصيحت کردن ! که من و مسلم هم از ترس الکی گوش ميکرديمو چشم چشم ميگفتيم ! آخر سر هم گفت اينجا تحت نظر ماست اگه خلافی دوباره سر بزنه ! پلمب !!! يا علی و رفت ! ما هم نفس راحتی کشيديکو به روح پدر سيد صلوات !!! خلاصه تا رفتن موبايل هلن رو گرفتم که گفت حالام اصلاٌ خوب نيست بعداٌ تماس بگيرم !! بعد از اون جريان هلن ديگه فروشگاه من نيومد اما بيشتر وقت ها ميرفتيم بيرون و بعد از ۴ ماه در يک شب بهاری از من خداحافظی گرفت و به خاطر کار پدرش رهسپار سوئد شد! ( چه شبی بود اون شب از ته دل آرزو ميکنم هر جای دنيا که هست خوش و خرم و سر حال باشه! پايان ! پسر جنوبی < بای نظرات شما عزیزان: 13 آذر 1391برچسب:, :: 11:51 :: نويسنده : نازنین
![]() ![]() |